سه شنبه 31اردیبهشت 92
![]()
سلام عزیزترینم. دلم برات تنگ شده گل من. امروز سه شنبه ست و دقیقاً هفته قبل این موقع شیراز بودیم. این روزا تا اسم ماشین و قطار و ... میاد سریع میگی: مامانی! می ریم مسافرت؟ قربونت برم با اینکه تو جاده خیلی اذیت شدی بازم دلت میخواد بری مسافرت.

دخترم دیگه بزرگ شده و ما این روزا به کمک خاله مهدش درحال انجام عملیات پوشک گیری هستیم. دختر عسل هم که اصلاً تمایلی به اینکار نداره و سریع هم از رفتن به دستشویی خسته میشه و می گه: مامانی پوشک کن. خلاصه برنامه یه برای خودش. خدا کنه زودتر کمک کنی و این مرحله رو پشت سر بگذاری البته به نظر من نباید عجله کرد وموقعش که برسه خودت می گی ولی چه کنیم که هم به خاطر خودت و گرمای هوا و پیامدهای اون و هم به خاطر جیب های ما بهتر که زودتر انجام بشه.
دختر گلم! اینروزا هر وقت از مهد می آرمت خونه تو راه برگشت همش می گی: مامانی! ممممن دیروز(به جای امروز) تو مهد گریه کردم. بعد منم علت رو میپرسم و تو هم مثل همیشه این رایای بنده خدا رو ول نمی کنی و می گی:رایا گاز گرفت خاله گفت: برو تو تخت. البته دیروز گفتی: مامانی من گریه کردم خاله سلیلا اومد بوسش کردم دیگه گریه نکردم.
قربونت برم که سعی میکنی با زبون خودت برام اتفاقات رو تعریف کنی. بعد مهد هم بعضی روزا خیلی اذیت می کنی و دلت میخواد تو حیاط مهد با سنگ و شن ها ور بری و وقتی من ممانعت می کنم می زنی زیر گریه. خودم بعضی وقت ها می مونم چه کار کنم. دخترم!آرزو میکنم زود زودی بزرگ شی. و ما کمی به آرامش برسیم
گل من! دوستت دارم...





سه شنبه 31اردیبهشت 92
